آموزش فتوشاپ یا غنی سازی اورانیوم؟؟؟
فروردین ۲۲, ۱۳۹۳
آذر ۸, ۱۳۹۸

دروغ گفتم خبر خوبی ندارم!

دروغ گفتم خبر خوبی ندارم!
مهر ۲۵, ۱۳۹۷

وحید ضابط

اااااااااااااااااا اینکه کارت خودمه، دوستان اکثرا دارن این کارت رو، ازونجایی که طبق معمول خواستم یه کاره خاص باشه از جنس پی وی سی برفکی استفاده […]
مهر ۲۵, ۱۳۹۷

وحید ضابط

اااااااااااااااااا اینکه کارت خودمه، دوستان اکثرا دارن این کارت رو، ازونجایی که طبق معمول خواستم یه کاره خاص باشه از جنس پی وی سی برفکی استفاده […]
مهر ۲۵, ۱۳۹۷

وحید ضابط

اااااااااااااااااا اینکه کارت خودمه، دوستان اکثرا دارن این کارت رو، ازونجایی که طبق معمول خواستم یه کاره خاص باشه از جنس پی وی سی برفکی استفاده […]
مهر ۱, ۱۳۹۷

تست یک ویدیو

آذر ۱۳, ۱۳۹۶

سلام دنیا!

به وردپرس فارسی خوش آمدید.‌ این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن نوشتن را آغاز کنید!
فک کن یه روز صبح ساعت 6 از خواب بیدار میشی، یکم با خودت فک میکنی و یادت میاد 7 روز مونده به نمایشگاه بین المللی صنعت، متاسفانه تو مدیر بخش طراحی کتاب نمایشگاه هستی،یه کتاب 200 صفحه ای به صورت آگهی نامه (دوستانی که کار کردن میدونن که یعنی 200 صفحه مجزا از هم به صورت پوستر) این یعنی حداقل 2 ماه کار مداوم، تو تمام تلاشت رو کردی و تقریبا 10 شبانه روزه که شبی 4 ساعت میخوابی بقیش رو یا پای کامپیوتری یا توی راه،25 صفحه از کتاب مونده که تو باید تمومش کنی و برسه به 3 روز دیگه چون 4 روز هم چاپ و صحافی و بسته بندیش زمان میبره...
اصلا فک کردن راجع به همچین موقعیتی به آدم استرس میده چه برسه به اینکه بخوای به جای من توی این شرایط باشی... ساعت 6 صبح پامیشی و چون خونتون جنوب غرب تهرانه و محل کارت شرق تهران ساعت 8 میرسی محل کار (تازه بدون ماشین شخصی با وسایل حمل و نقل عمومی) به صورت مداوم شروع میکنی به طراحی، ساعت 4 یکی از مشتریات که شرکتش خارج از ایرانه و باهم از طریق ایمیل در ارتباطید بهت زنگ میزنه و میگه اومده ایران و میخواد ببینتت برای کارای جدید و امشب هم داره میره...تا ساعت پنج و نیم با تمام سرعت کار میکنی و ساعت شیش و نیم خودت رو میرسونی به اون مشتریت توی شمال تهران، یه جلسه ی طولانی داری و مجبور میشی چندتا از کارایی که میخواد رو همونجا جلوش طراحی کنی تا یه چیزایی رو باهم چک کنید، به خودت که میای میبینی ساعت شده 9 شب...واااااااای کتاب مونده...
بدو بدو میری با اتوبوس و مترو و تاکسی خودتو برمیگردونی دفتر ساعت شده 10 شب شروع میکنی به طراحی بعد از 4 ساعت (2 بامداد) واقعا از خستگی چشمت باز نمیشه میگی یکم استراحت کنم(منکه میخوام استراحت کنم میرم وبگردی میکنم و موسیقی گوش میدم شمارو نمیدونم) اولین چیزی که سرچ میکنی اینه:
"خسته ام من"
میبینی یه آهنگی از جواد یساری میاد به همین نام دانلود میکنی ببینی چی میگه، این استاد ارجمند با صدایی گرفته داره میخونه راجع به اینکه خیلی خسته س، مثل مرغ بال و پر شکستس، سالها گویا کنج قفس نشستس...بعد میگه خسته است از دست غریبه و آشنا، از جوره زمانه، از خلق خدا و توی این خستگی به درجه ای از عرفان رسیده که تمام آرزوهاش توی سینه ش مرده ن و غصه ها دیگه براش صدایی نذاشتن که بخونه.... با همین کیفیت به جایی میرسه که میدونه توی دنیا هیشکی همدمش نمیشه و تمام غصه ها توی دلش جمع شده....
ولی چیزی که این وسط جلب توجه میکنه اینه که یه آدم با این حجم بی سابقه از خستگی چرا انقدر شاده؟چطور انقدر انرژی داره؟؟؟واقعا چطور امکان داره...(میدونم که این شعر یه شاعری داشته که شاید اون توی حال خوبی نبوده وقتی اینو میگفته ولی اینی که داره میخونه چطور انقدر شاد میخونه؟) اینجا بود که تصمیم گرفتم یه بار توی زندگیم جواد یساری باشم...خسته ام؟ که باشم، کار زیاد دارم؟ که داشته باشم، حالا چیکار کنیم مثلا؟بگیم خسته ایم حل میشه؟؟؟؟؟خدایی دیگه...(من خودم کلا سبک موسیقی که گوش میدم یه چیز دیگست و علاقمندیم چیزه دیگه)گاهی لازمه توی زندگی جواد یساری باشیم. اونشب با همین آهنگ تا ساعت 4 کار کردم ولی انرژی که داشتم به اندازه ی یه آدم بود با خوابه کافی و بدون هیچ خستگی نه یه آدم بعد از 20 ساعت کار و دوندگی. پس دوسته خوبم هیچوقت به این فک نکن که آخرشه همیشه دلیلی برای شادی و خوب بودنه حالمون هست...
ممنون از همراهیتون